تبلیغات
آهنگ و فیلم و موزیگ ویدیو و...
موضوعات
آرشیو مطالب
کلمات کلیدی
جمعه 11 آذر 1390, 08:43 ب.ظ متین قصابی

سلام دوستان.براتون شعر های زیبایی

گذاشتم.

برای دیدن شعر ها به ادامه مطلب

بروید.  


 مادر

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود



اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه



او مرده است و باز پرستار حال ماست

 

 


در زندگی ما همه جا وول می خورد



هر كنج خانه صحنه ای از داستان اوست



در ختم خویش هم به سر و كار خویش بود



بیچاره مادرم هر روز می گذشت از ین زیر پله ها



آهسته تا به هم نزند خواب ناز من



امروز هم گذشت



در باز و بسته شد با پشت خم از این بغل كوچه می رود



چادر نماز فلفلی انداخته به سر



كفش چروك خورده و جوراب وصله دار



او فكر بچه هاست هر جا شده هویج هم امروز می خرد



بیچاره پیرزن همه برف است كوچه ها



او از میان كلفت و نوكر ز شهر خویش



آمد به جستجوی من و سرنوشت من



آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد



آمد كه پیت نفت گرفته به زیر بال هر شب



درآید از در یك خانه ی فقیر



روشن كند چراغ یكی عشق نیمه جان



او را گذشته ایست سزاوار احترام



تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر



در باغ بیشه خانه مردی است با خدا



هر صحن و هر سراچه یكی دادگستری



اینجا به داد ناله مظلوم می رسند



اینجا كفیل خرج موكل بود وكیل



مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق



در باز و سفره ، پهن بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند



یك زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه



او مادر من است



انصاف می دهم كه پدر راد مرد بود



با آن همه در آمد سرشارش از حلال



روزی كه مرد روزی یك سال خود نداشت



اما قطار ها ی پر از زاد آخرت



وز پی هنوز قافله های دعای خیر



این مادر از چنان پدری یادگار بود



تنها نه مادر من و درماندگان خیل



او یك چراغ روشن ایل و قبیله بود



خاموش شد دریغ نه او نمرده است می شنوم من صدای او



با بچه ها هنوز سر و كله می زند ناهید لال شو



بیژن برو كنار كفگیر بی صدا

 

پدر

پدری با پسری گفت به قهر  -  که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا  -  در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست  -  بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن  -  زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت  -  حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن  -  امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز  -  نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر  -  نظر افگند به سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی  -   تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان  -  گفت این نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوی  -  گفتم آدم نشوی جان پدر»

 امام علی (ع)

 ز لیلایی شنیدم  یا علی گفت به     مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است        كه هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می كرد         به گوش غنچه كم كم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت             دعایی كرد و او هم یا علی گفت

یقین پروردگار آفرینش                  به موجودات عالم یا علی گفت

دلا بایست هر دم یا علی گفت          نه هر دم بل دمادم یا علی گفت

به هر روز و به هر شب یا علی گفت                    
به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت

خمیر خاك آدم را سرشتند            چو بر می خواست آدم یا علی گفت

علی در كعبه بر دوش پیمبر               قدم بنهاد وآن دم یا علی گفت

عصا در دست موسی اژدها گشت            كلیم آنجا مسلّم یا علی گفت

ز بطن حوت ، یونس گشت آزاد         ز بس در ظلمت یم یا علی گفت

به فرقش كی اثر می‌كرد شمشیر            شنیدم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش كنده میشد              یقین آن دم علی هم یا علی گفت
 
 
امام حسین (ع)
نمی‌دانم تو را در ابر دیدم یا کجا دیدم
به هر جایی که رو کردم فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در‌ های و هو، در هی
تو را در بند بند ناله‌های بی‌صدا دیدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی
تو را شکل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی‌هایم
تب شعر و غزل گل کرد و شور نینوا دیدم

شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر
شکستم در خودم از بس که باران بلا دیدم

صدایت کردم و آیینه‌ها تابید در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم

نگاهم کردی و باران یک ریز غزل آمد
نگاهت کردم و رنگین کمانی از خدا دیدم

تو را در شمع‌ها، قندیل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها دیدم

تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا
تو را در واژه‌های سبز رنگ ربنا دیدم

تو را در آبشار وحی جبرائیل و میکائیل
تو را یک ظهر زخمی در زمین کربلا دیدم

تو را دیدم که می‌چرخید گردت خانه کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم

شبیه سایه تو کعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم

شب تنهای عاشورا و اشباحی که گم گشتند
تو را در آن شب تاریک، «مصباح الهدی» دیدم

در اوج کبر و در اوج ریای شام ـ ‌ای کعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان کوی کبریا دیدم

دمی که اسب‌ها بر پیکر تو تاخت آوردند
تو را‌ ای بی‌کفن، در کسوت آل عبا دیدم

دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه زهرا(س)
تو را محکمترین تفسیر راز «انّما» دیدم

هجوم نیزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» دیدم

تو را دیدم که داری دست در دستان ابراهیم
تو را با داغ حیدر، کوچه کوچه، پا به پا دیدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهیم، همسایه
تو را با حلق اسماعیل، هر شب همصدا دیدم

همان شب که سرت بر نیزه‌ها قرآن تلاوت کرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم

تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت
تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم

سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند
و من از کربلا تا شام را غار حرا دیدم

به یحیی و سیاوش جلوه می‌بخشد گل خونت
تو را ‌ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم

تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه
تو را بی‌تاب در بی‌تابی طشت طلا دیدم

شکستم در قصیده، در غزل، ‌ای جان شور و شعر
تو را وقتی که در فریاد «ادرک یا اخا» دیدم

تمام راه را بر نیزه‌ها با پای سر رفتی
به غیرت پا به پای زینب کبری(س) تو را دیدم

دل و دست از پلیدی‌های این دنیا شبی شستم
که خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ی شمسی
که از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم

تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم یافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم

آخرین مطالب
ADS
چت روم
نظرسنجی
لینکدونی
درباره ما


ایجاد کننده وبلاگ : متین قصابی


  • کل بازدید ها :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بروز رسانی :

تمامی حقوق متن ها، تصاویر سایت مربوط به این سایت می باشد و استفاده از آن ها در سایت ها و وبلاگ ها با لینک دادن به سایت مجاز می باشد.
.CopyRight © 2010 - 2011 ahangmatin Group , All Rights Reserved

Theme Design By ParsTools.Com